هر روز، با خشم چشم باز میکنم.
از زندگیام... از روزگارم... از هر آنچه هست و هر آنچه میخواستم باشد و نیست. با خودم میگویم:
اینطور نمیشود... باید کاری کنم. دیگر نمیتوانم با این کوهِ غصه بر دوشم ادامه بدهم.
اما ساعتها که میگذرند... کمی که روز آغاز میشود... ناتوانیام که دوباره خودش را یادم میآورد...
روزمَرْگی که از راه میرسد... آرامآرام دست از «کاری کردن» میکشم. ادامه میدهم...
فقط ادامه میدهم...
و هر روز، کمفروغتر میشود نگاهم. کاری هم نمی شود کرد. همهی راهها بستهاند.
بیراهههایی البته باز ماندهاند؛ اما با آنچه امروز هستم، محال است گذر از آنها مرا به حالِ خوش برساند.
گاهی وسوسه میشوم هر کسی را که بر سر راهم ایستاده است، آنچنان با خودش، با خودِ واقعیاش روبهرو کنم که هستیاش در آتش حقیقت بسوزد.
اما بعد چه؟ من می مانم و جماعتی سوخته ...
تنهایی... و تنهایی درد هست که درمان نیست برای هیچ زخمی ...
شب از راه میرسد.
میدانم فردا صبح، با همان کوهِ غم بیدار خواهم شد با یک سنگ بیشتر... با خشم ....
و باز، پیش از آنکه از رختخواب بیرون بیایم، با خودم خواهم گفت:
«اینطور نمیشود... باید دست به کاری بزنم که غصهها سرآید...»
میثم لسانی - روانشناس و درمانگر