کودکیام سرشار از عطر آغوش مادرم و غرور شانههای بلند پدرم بود؛مانند آسمانی پوشیده از ابرهای نرم که باید آرام کنارشان میزدم تا جایی در میانشان برای دیدن جهان پیدا کنم. شاید در پس آن ابرها، نبودنهایی هم پنهان بوده است؛ نبودنهایی که تلخیشان تا امروز امتداد یافته است.
هر زمان که به کودکیام میاندیشم، نخستین چیزی که در خاطرم مینشیند مهر است؛ مهری بیدغدغه و آرام.
اما کمی جلوتر، حقیقت دیگری خود را نشان میدهد؛فانی بودن دنیا.حقیقتی که مجال نمیدهد بیش از اندازه در رؤیای آن روزهای ساده بمانم.
از دست رفتنها آرامآرام آغاز میشوند.هرچه بزرگتر میشوی، واقعیتها نیز روشنتر میشوند؛یا شاید این تویی که چشمهایت را بیشتر باز میکنی، نمیدانم.
مدتی را شاید در انکار میگذرانی؛پلکهایت را محکم بر هم میفشاری، گویی اگر این همه تنها خوابی بوده باشد، هنوز بتوان در همان خواب ماند.
اما زمان شوخی ندارد.روزگار شوخی ندارد.
.میگذرد…و درست پیش رویت میگذارد هر آنچه را که روزی واقعی میپنداشتی،تا ببینی چگونه ذره ذره محو میشود
و در پایان،
تو میمانی و خودت؛
تو میمانی و توهماتی که در نور واقعیت فرو ریختهاند.
و باز…
.تو میمانی و تو
دست نوشته های میثم لسانی - روانشناس و درمانگر